سيد محمد باقر برقعى
141
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
زينت گلزار دنيا سرخگل شد ، زين سبب * خويشتن آراسته مانند رنگ و بوى تو روى بنما تا كه گلهاى چمن يكسر شوند * منفعل از خود به پيش آن رُخِ مشكوى تو تا كه پوشيدى ز مشتاقان تو روى خويش را * روزگار هجر ياران است چون گيسوى تو عالم از ظلم و فساد و خُلق و خوى بد بسوخت * كى جهانى تربيت يابد به خُلق و خوى تو پشت دين از كجنهادان گشت خم ، باشد اميد * راست گردد پشتش از شمشير چون ابروى تو در ظهورت آلتِ قتّاله مىافتد ز كار * باطل السّحر است آن چشمانِ چون جادوى تو گلشنِ دين تشنه باشد خسروا ! ما را اميد * آنكه آب خرّمى نوشد مدام از جوى تو اى كه احياى تمام ممكنات از جود توست * بين سوى « فخّار » كز جان اوست مدحتگوى تو آرزو دارد ببخشى منصبِ دربانىاش * تا كند جا در سراىِ خوشتر از مينوى تو كتابخانهء غرب در همدان مژده دادند كه شد در همدان گنج عيان * آنچه گشتيم ، نديديم از آن گنج نشان خِردم گفت كه : اين نكته معمّاست مگر ؟ * كنجكاوى كن و آگاه شو از سرّ نهان تا كه مستحضر از اين نكته شوم در همه جا * لب گشودم چو گدايان به برِ پير و جوان عارفى هادىِ را هم شد و در مدرسه برد * بهر آگاهىِ من كرد ز هم باز دهان